على اكبر دهخدا
953
امثال و حكم ( فارسى )
سخن چو گفته شد آن به كه دل بپردازى * ( دراز ميكشم اين قصه را و معذورم . . . ) ظهير . سخن چون زنان نرم و نازك مگوى * تو مردى ره حيزطبعان مپوى . حضرت اديب . سخن حق تلخ باشد . تمثل زندگانى خداوند دراز باد دارم نصيحتى چند اما انديشم كه دشوار آيد كه سخن حق تلخ باشد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : الحق مر ، شود . سخن حق و نصيحت تلخ باشد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : الحق مر ، شود . سخن خانه ببازار راست نيايد . رجوع به : شمارخانه . . . ، شود . سخن خوب و نغز طوطى گفت * خلعت طوق مشگ فاخته يافت ( از چنين كارهاى بىترتيب * دل من خون شد و جگر بشكافت . . . ) مسعود سعد . نظير : كار كردن خر خوردن يابو . رجوع به : اللّه اللّه كه تلف . . . ، شود . سخن خود كجا شنيدى ؟ - آنجا كه سخن مردمان را . سخندان پرورده پير كهن * بينديشد آنگاه گويد سخن . سعدى . رجوع به : از انديشه با مغز گردد . . . ، شود . سخن در تندرستى تندرست است * كه در سستى همه تدبير سست است نشايد كرد خود را چارهء كار * كه بيمار است راى مرد بيمار . نظامى . رجوع به : از مرد سست . . . ، و رجوع به : رأى العليل . . . ، شود . سخن درست بگويم نميتوانم ديد * كه مىخورند حريفان و من نظاره كنم . حافظ . سخن دوستان شنيدن بيخ دولت است . سخن را ببايد شنيدن نخست * چو دانا شوى پاسخ آرى درست . فردوسى . سخن را بر كرسى نشاندن . گفتارى را مدلل كردن . مقصودى را بدلخواه خويش انجام كردن . سخن را روى با صاحبدلان است * ( نگويند از حرم الا بمحرم . ) سعدى . نظير : اليك يساق الحديث . سخن را زيورى جز راستى نيست * ( نگردد خاطر از ناراست خرسند و گر خود گوئى آن را راست مانند . . . * جمال مه بجز ناكامتى نيست ( ؟ ) ) جامى . سخن راست را از ديوانه بشنو . جامع التمثيل . رجوع به : حرف راست را از ديوانه . . . شود . سخن راست تلخ مىباشد . گج . رجوع به : الحق مر ، شود . سخن راست توان دانست از لفظ دروغ * ( باد نوروزى پيدا بود از باد خزان . ) فرخى . سخن راست و درشت حق باشد . ( . . . و بود در روزگار پيش از اينكه ستوده ميامد و اكنون ديگر شده است . ) ابو الفضل بيهقى . رجوع به : الحق مر شود .